بنیتا عسل خاله

بنیتا عسل خاله

دختر بی همتا

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

بنیتای عزیزم خاله خیلی منتظر اومدنت بود و خیلی خوشحاله که

 

هستی.دوست دارم خاله جونمحبت واسه همینم این وبلاگو واست درست

 

کردم که بدونی چقدر واسه خاله عزیزی.

 

Welcome quote

نوشته شده در شنبه 4 مرداد 1393ساعت 21:57 توسط خاله سانی

سلام جوجو کوچولوی خاله

ببخشید که خاله اینهمه تاخیر داشت عزیزم.نمیدونم از کجا شروع کنم اتفاقات این مدت رو به گفتن.نمیدونم از کجا شروع کنم به گفتن شیرین زبونیات که وقتی حرف میزنی آدم دلش میخواد بچلوندت.الان دیگه همه کلمات رو میتونی بگی و تقریبا کامل حرف میزنی ولی به زبون شیرین خودت و تلفظ نصفه نیمه و غلط غلوط با مزت بغل کافیه یکی یه حرفی بزنه فوری تکرار میکنی.خیلی هم با هوشی عزیزم اگه یکی فقط یه بار یه حرفی یا یه کلمه ای رو پیش تو بگه توی ذهنت نگه میداری و بعدا همون رو تحویل آدم میدی.خیلی هم شیطون و بلا شدی کنترل کردنت سخت شده.همش میخوای بازیگوشی کنی..توی این مدت خیلی جاها رفتیم و خیلی اتفاقا افتاد که من مهمترینشونو میگم..

بعد از اینکه خاله از مسافرت برگشت تقریبا دو هفته بعدش رفتیم شمال ویلای یکی از دوستای بابایی جون تو چمخاله.غروب 5شنبه 10 اردیبهشت حرکت کردیم من اومدم تو ماشین شما و من و تو عقب ماشین کلی بازی کردیم و رقصیدیم و خوراکی خوردیم و خلاصه کلی بهمون خوش گذشت.وسطای راه هم یه جایی وایستادیم که شام بخوریم.تا برسیم نصفه شب بود و شما دیگه خوابیده بودی.حالا بماند که یه ساعت هم دنبال ویلا میگشتیم تا پیداش کنیم.ولی همونم خسته کننده نبود چون من و مامان سحر دوتایی کلی شوخی میکردیم و میخندیدیم نیشخند

یه کم هوا سرد بود بابایی جون و بابا بخاری هارو روشن کردن و رفتیم خوابیدیم.صبحش بابایی جون واسمون صبحونه درست کرده بود خوردیم و رفتیم بازی.یه حیاط خیلی سرسبز و با صفا داشت که همش میخواستی بری اونجا بازی کنی و طبق معمول هم بازیت خاله بود.همش دستمو میگرفتی میکشوندیم تو حیاط..

واسه ناهار بابایی جون و بابا کباب سیخ زده بودن تو حیاط و ما هم بازی میکردیم.حیاط بغلی کلی مرغ و خروس و جوجه داشتن که هی میخواستی اونارو نگاه کنی..تو این عکسا داری با گریه بهم میگی که بغلت کنم تا اونارو ببینی..

 

ف

 

ه

 

س

 

لل

 

ا

 

بعداز ظهرش رفتیم سر خاک مامان و بابای بابایی جون..یه امامزاده خیلی با صفا هم داره اونجا که اینم عکساشه..

 

ک

 

و

 

ی

 

بعدش رفتیم واسه شام خرید کردیم و برگشتیم ویلا.فردا صبحش میخواستیم بریم دریا.توام یاد گرفته بودی هی میگفتی بیییم دیا..مایوتو هم پوشیدی عزیز دلم کلی خوردنی شده بودی..قبل ازینکه بریم یه عالمه عکس گرفتیم که من چندتاشو میذارم..

اینجا بهونه گرفته بودی هی میگفتی پاپاد منو بپوشونید.به کفش میگی پاپاد..

قربون اون لب و لوچه آویزونت بره خاله عشقم لبخند

 

ش

 

ط

 

چ

 

ی

 

اینجا هم بغل بابایی هستی با مامایی جون..

 

د

 

ث

 

اینم یه عکس با مامان و بابا.عکسا خیلی زیاد هستن ولی من از هرکدوم یه دونه گذاشتم..

 

غ

 

جیگر خاله موهاش تازه داره بلند میشه و یه کوچولو بسته میشه.من و مامانت عاشق اینیم که این شکلی موهاتو ببندیم بغل

 

س

 

توی راه آجیل میخوردی و پسته میشکستی واسه خودت.هر وقتی هم یه دونه تو دهن خاله میذاشتی.قربون دستای کوچولوت برم که واسه خاله پسته پوست میکندی..

 

ض

 

ج

 

وقتی رسیدیم لب دریا دیدیم هوا خیلی سرده واسه همین شلوارو سویشرتتو پوشوندیم که سرما نخوری.بعدش رفتی کلی شن بازی کردی و بهت خوش گذشت..

 

اا

 

دد

 

ف

 

گگ

 

ب

 

خ

 

ق

 

ر

 

بعد از اینکه برگشتیم ناهار دوباره گوشت و جوجه سیخ زدیم و خوردیم و تو حیاط بازی کردیم.یه وانتی نزدیکای ویلا داد میزد اردک آورده میفروشه بابایی جون و بابا رفتن 2تا کوچولوشو واست خریدن.کلی باهاشون بازی کردی هی میگفتی اودک بیا..واسشون با بابایی غذا میریختین بخورن و از شیر آب توی حیاط بهشون آب میدیدین..

 

و

 

بعداز ظهر شنبه که روز پدر هم بود رفتیم لاهیجان فروشگاه نادی خرید کردیم و وسایل سنتی مغازه هارو دیدیم و برگشتیم ویلا.قرار شد صبح یکشنبه حرکت کنیم و برگردیم.برگشتنی چون زود از خواب بیدار شده بودیم تو ماشین خوابیدیم تا برسیم.در کل خیلی سفر خوبی بود و بهمون خوش گذشت..

 

 

 

بعد از اون سفر چند باری رفتیم باغ عمو مهران که شما بهش میگی عمو میماننیشخنداونجا هم همش دوست داشتی شیطونی کنی و بدوی و بازی کنی.هر بار هم که رفتیم کلی خوراکی خریدیم بردیم و واسه شب جوجه سیخ زدیم..ولی چون غروب رفتیم و هوا زود تاریک شد نشد عکس بگیریم.یه بار هم رفتیم باغ یکی از دوستای بابا واسه چیدن گیلاس و آلوچه..من و تو با هم تو باغ میگشتیم و مامان و بابا گیلاس و آلوچه میچیدن..

 

ع

 

ل

 

خ

 

ف

 

غ

 

ع

 

بعد از کلی بازی کردن و گشت و گذار برگشتنی گرسنه شدی و درخواست شیر کردی..

 

ب

 

اینجا هم حیاط خونه ی مامانی جونه..

 

ف

 

غ

 

ح

 

 

 

 

یکی از شیطونیایی که میکنی و خطرناک هم هست اینه که میری بالای قفسه ای که روش عروسک میذاریم میشینی.این عروسکا مال دوران طفولیت خاله هست که مونده واسه بازی شما که وقتی میای خونه ی مامانی جون باهاشون بازی کنی..

 

ل

 

ب

 

ف

 

یکی از بازیهات اینه که گوشی موبایل رو برمیداری و میدی دست من میگی هر کاری کردم به دایی خبر بده.یه گوشی خراب که قبلا مال من بود رو دادم به تو که باهاش بازی کنی.آخه هی میگفتی منم گوشی میخوام نیشخند منم گوشی رو میذارم دم گوشم و هی میگم مثلا دایی بنیتا نشسته پاهاشم دراز کرده یا دایی بنیتا تکیه داده به دیوار..خلاصه هر حرکتی..بعضی وقتا هم میری پشت در اتاق من میگی اینجا خونه ی منه.خاله در بزن بیا تو.منم در میزنم میگم بیام خونتون؟میام دوباره میگی از اول نیشخند

 

ل

 

ب

 

غ

 

یه بازی دیگه هم داری که باید با هم بریم خرید..تو اتاق خونه ی مامان جون یه کمد دیواری هست که توش یه عالمه مواد غذایی و مواد شوینده هست.یه کیف کوچولو هم مامانی بهت داده اونو میندازی رو دوشت میگی بریم خرید.در کمد رو باز میکنی میگی دیام اقا (سلام) دامپو دایی؟ (شامپو داری) ایدونه بیدید.بعد یه شامپو برمیداری پولشم میدی میریم نیشخند

یا اینکه به خاله میگی هر کاری من انجام دادم توام انجام بده..یا میری توی کمد رخت خوابا باهام دالی میکنی.. 

حرف زدنتو که نمیدونم از کجا شروع کنم.هر روز یه جمله یا یه کلمه ی جدید میگی.

اسم خاله رو یادگرفتی و میگی خا داناس بغل

وقتی ازت میپرسیم بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی میگی میخوام دکتر بیشم مامایی دون بابایی دون رو خوب کنم خا داناس دایی دون مامان بابا رو خوب کنم.میخوام بیم مدسه دوس پیدا کنم دس بیخونم..قربون حرف زدنت بره خاله.

تو پست بعدی کلی از شیرین زبونیات مینویسم عزیزم.دوستت دارم خاله جون.عشق منی

نوشته شده در يکشنبه 15 شهريور 1394ساعت 22:04 توسط خاله سانی |

سالگیت مبارک شیرینی

 

 

 

زندگیمون

 

 

 

اول از همه سلام به خوشگل خاله و سلام به همه ی دوستای وبلاگی عزیزمون که دلمون واسه همشون یه عالمه تنگ شده.بابت تاخیرمون باید ببخشید خاله ساناز لپ تاپش خراب شده بود و تا درست شه و خاله به خودش بیاد طول کشید خجالت

یه عالمه حرفای نگفته و کلی عکس  دارم  واست خاله جون ولی دوست دارم اول تولدتو تبریک بگم.تولد تویی که هر لحظه که پیشم نباشی تو فکرت و دل نگرونتم..خاله یه عالمه عاشقته مثل بقیه اعضای خونواده که خیلی دوست دارن  ولی خاله یه کوچولو بیشتر خجالت  2 سال پیش همچین روزی به جمع خونواده ی ما اضافه شدی و این 2 سال هر روز و هر لحظش با بودن تو قشنگتر و شیرینتر شد واسمون..این 2 سال مثل برق و باد گذشت.انگار همین دیروز بود که واسه دیدن اولین خندت چقدر ذوق کردیم و دوربین به دست منتظر میموندیم تا دوباره تکرار شه..و هر دفعه تکرار شدنش نه تنها ذره ای از ذوقمون کم نکرد بلکه با هر دفعه خندیدنت انگار همه شادیهای دنیارو بهمون میدن.عزیز دلم من و بقیه خونواده همه سعیمونو میکنیم که  همیشه خنده رو لبات باشه..واست بهترین ارزوها رو دارم خاله جون.ارزو دارم یه روزی شاهد موفقیتهای بزرگت باشم و خوشبختیتو ببینم محبت

 

کوچولوی دوست داشتنی و مهربون و فسقلی خونمون تولدت مبارک

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 تير 1394ساعت 0:48 توسط خاله سانی |

سلام فرشته کوچولوی خاله

ببخشید که مسافرت خاله طولانی شد.همه ی فکرم اونجا پیش تو بود.قرار بود شنبه 15 فروردین که رفتم 5 شنبش برگردم ولی اونجا دوستام نمیذاشتن که بیام و هی بیشتر نگهم میداشتن و یه هفته دیگه هم پیششون موندم و 27 فروردین برگشتم.ولی دیگه اینقدر دلتنگت بودم که حد نداشت.همش به دوستم میگفتم نکنه بنیتا منو یادش بره! غمگین البته تلفنی باهات حرف میزدما.روز دوم که اونجا بودم و با مامایی تلفنی حرف میزدم اومدی گوشی رو گرفتی و گفتی خاله بیا دِ..منظورت همون دیگه بود..اینقدر قربون صدقت رفتم و با خودم گفتم حالا تازه روز دومه که غمگین با اینکه اونجا کلی بهم خوش میگذشت ولی به خاطر تو دوست داشتم زودتر برگردم..همش عکساتو نگاه میکردم..مامانتم واسم عکسای جدیدتو توی وایبر میفرستاد بغل تو اون 2 هفته ای که من اونجا بودم کلی حرف زدن یاد گرفته بودی هر دفعه که تلفنی حرف میزدیم یه چیز جدید بهم میگفتی و من بیشتر دلم میخواستت..یه بار میگفتی خا ماهی مُرده خندونک مامانت میگفت دیگه هر چیزیو که میگیم تکرار میکنی..میگفت میری تو اتاق من میگی خاله نیس..

قبل از اینکه برگردم زنگ زدم به مامانت گفتم من دارم میام برید خونه ی ما که وقتی من رسیدم اونجا باشید شبم بنیتا رو نگه میدارم که خیلی دلم تنگه محبت مامان گفت ما میایم اونجایی که از ماشین پیاده میشی با هم بریم خونه.وقتی رسیدم چند دقیقه بعد دیدم تو بغل مامانت از پشت میله های بین پیاده رو و خیابون دارید میاید و هی با ذوق میگفتی خاااا دست تکون میدادی منم کلی ذوق زده شدم و هی صدات میکردم.تا از پشت میله ها بیام اونور هی میگفتی خا بیا خا بیا.به مامانت میگفتم انگار از خارج برگشتم خندونکوسیله هامو گذاشتم تو ماشین و بغلت کردم چسبوندمت به خودم گفتم واسه خاله حرف بزن بغل تا برسیم خونه چیزایی که یاد گرفته بودی رو واسم میگفتی ..

از اونجا واست اسباب بازی آوردم که عکسشو میذارم.واسه مامایی و مامان و دایی جون اینا سوغاتی اونجا که اَرده شیره بود اوردم..آوردن وسیله ها واسم خیلی سخت بود وگرنه کلی چیزای دیگه هم واست میاوردم.هرچند جایی که ما بودیم با خود اراک فاصله داشت و زیاد فروشگاه و مغازه نداشت..ولی تو خیلی خوشت اومد از اسباب بازیات.همین که پیاده شدیم و از صندوق اسباب بازیاتو برداشتم کلی ذوق کردی و هی میگفتی جی جیا جی جیاااا آرام صدای ذوق کردنتم خیلی بامزس با  صدای نازک میگی آآآآآآآآآ بوس بعدش همینکه رفتیم خونه جی جیارو باز کردی و باید باتری مینداختیم.هی میگفتی باتری باتری..هر کلمه ی جدیدی که میگفتی من این شکلی میشدم تعجبتعجب

رفتم واست باتری اوردم انداختم تو اسباب بازیات باهاشون بازی میکردی.چند مدلم تافی و شکلات واست اوردم که همون موقع ترتیبشونو دادی..اونجا هرچی میخواستم بخورم میگفتم اینو نگه دارم واسه بنیتا..

تا شب پیشمون بودید کلی با هم بازی کردیم و شیرین زبونی کردی واسم و منم چلوندمت..بعد ازینکه دیدم هنوز مثل قبل از رفتنم به مسافرت میچسبی به من و دیگه با کسی کاری نداری و میخوای همه کاراتو من انجام بدم خیالم راحت شد زیبا هی بهت میگفتم خاله بره دوباره دَدَ اخم میکردی میگفتی نه شاکی

راستی بابایی توی اون چند روزی که من نبودم عصب دستشو عمل کرده بوده غمگین به من نگفته بودن که نگران نشم ولی روزای آخر دیگه مامانت بهم گفت.توام هی میگفتی بابایی دست نُچ نُچ آرام خداروشکر وقتی من اومدم خیلی بهتر شده بود..

میخواستم شب پیش خودم نگهت دارم ولی اینقدر خسته بودم و کمبود خواب داشتم که حد نداشت.اونجا اصلا درست حسابی نخوابیده بودم.عوضش شنبه دوباره اومدی شبم موندی پیشم.تا صبح 2بار بیدار شدی که شیر بخوری یه بارم پوشکتو عوض کردم.صبح زود بیدارم کردی هی شیطونی میکردی.مامایی بهت صبحونه داد و لباساتو پوشوندم که مامایی ببردت خونتون.وقتی میخوای بری میگی خا خونه بابایی خونه من دَدَ..درو که باز میکنیم خودت میشینی رو فرش جلوی در (از داخل) که کفشاتو بپوشونیم..بوس تیر کمونی هم میفرستی.انگشتتو بوس میکنی بعد با انگشتِ اون یکی دستت پرتش میکنی میگی دوووم خندونک ما هم غش و ضعف میریم..

 

 

میرسیم به اتفاقای عید..

 

هفت سین مامان سحر..

 

 

 مهمونی های عید دیدنی خونه ی مامان بزرگ مامان و همه ی خاله های مامان و دایی مامان بود که توی همه ی مهمونیها همه با هم  شام دعوت میشدیم..

اینجا حاضر شدی که بری مهمونی

 

 

 

 

 

اینجا هم خونه ی ماماییه..

 

 

 

 

یه جا وانمیستادی ازت عکس بگیریم که..

 

 

 

 

خونه ی دایی مامان خیلی بهت خوش گذشت چون توی حیاط خونشون همش با غزل جون بازی میکردین.دیگه هم بازیای خوبی واسه هم شدین و هر دفعه پیش هم هستین کلی با هم بازی میکنین..

همش هم عشق اینو داشتین که دست همو بگیرین و با دمپایی های بزرگونه قدم رو برین..

 

 

 

 

 

قرار شده بود روز 13 به در همه مهمون شما باشن..خیلی روز خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت..رفتیم باغ یکی از آشناها همه ی خاله های مامان به جز یکی از خاله هاش که مشهد بودن و دایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ مامان بودن و دایی جون و زن دایی هم بعد از ظهر اومدن پیشمون..

از صبح که رفتیم با غزل بازی کردید تا غروب که برگردیم.منم همین میخواستم برم بگردم و دور بشم فوری میگفتی خا بیا محبت کلی هم توپ بازی کردید.با اینکه 3تا توپ بود ولی باز سر توپ با غزل دعواتون میشد.هردوتاتون میخواستین توپ اون یکی رو بگیرین..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو باغ چندتا سگ بودن که البته توی قفسشون بودن..خداروشکر از حیوونا اصلا نمیترسی.توی مغازه ی بابا هم سگ هست که هردفعه بری اونجا بابات میبره پیششون.خیلی هم دوست داری همین بگیم بیا بریم پیش هاپو فوری میای..سگهای توی باغ هم همش میرفتی نگاه میکردی..

 

 

 

 

 

تا موقع نهار کلی بازی کردیم مامانا و باباها هم غذارو آماده میکردن..غذاتو هم تو بغل خاله خوردی..خاله قربون بره  که اینقدر بهم وابسته ای عسلم بوس

 

 

 

بعد از ظهر که هوا سرد شد لباس گرم بهتون پوشوندیم که سرما نخورید..مامان بزرگ هم یه اش خوشمزه درست کرد خوردیم که توی اون هوا حسابی چسبید بغل

 

 

 

 

دایی جون هم اومد پیشمون که کلی خوشحال شدی

 

 

بعدش مردا با هم والیبال بازی کردن و ما هم تشویق میکردیم و کلی ذوق میکردی بازیشونو نگاه میکردی..

 

 

بعد از بازی کردن و آش و چایی و خوراکی و اجیل خوردن وسیله هارو جمع کردیم و همگی رفتیم که سبزه هامونو بدیم به آب..توی راه اینقدر خسته بودی روی پای من و مامان خوابت برد.واسه همین توی ماشین موندی و ما رفتیم سبزه هارو انداختیم توی اب روان و با همه ی خاله ها خداحافظی کردیم به جز خاله فاطمه که قرار بود برسونیمشون خونشون.منم تو ماشین شما پیشتون بودم.دیگه بیدار شده بودی.مامایی و بابایی هم با ماشین خودشون دنبالمون میومدن رفتیم یه جا بستنی خوردیم..خیلی بهمون خوش گذشت کلی گفتیم و خندیدیم.خیلی روز خوبی بود..و در اخر هم مثل همیشه موقع خداحافظی و رفتن خاله گریه کردی که همیشه این قسمت از پیش هم بودنمون ناراحتم میکنه و بعد از رفتن دلم میمونه پیشت..

 

عاشقتم خاله جووون ایشا.. همیشه لبات خندون باشه..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394ساعت 13:25 توسط خاله سانی |

سلام عزیز دل خاله..

فردا خاله میخواد بره مسافرت و تا یه هفته نیست..دلم یه عالمه واست تنگ میشه.امروز از صبح تا یک ساعت پیش خونه ی ما بودین و حسابی پیش هم بودیم ولی واسه ما که تقریبا هر روز همو میبینیم یه هفته دوری خیییییییلیه.. خیلی دلمون واسه هم تنگ میشه.میدونم توام همین بیای خونمون دنبال من میگردی غمگین

پست عید و همه اتفاقای عقب افتاده رو بعد از اومدنم میزارم..خاله جووووون دووستت دارم هرجا برم دلم پیشتهمحبت

الهی همیشه خنده رو لبات باشه گلم..

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 15 فروردين 1394ساعت 0:09 توسط خاله سانی |

بازم خاله تنبل شد..

سلام فرشته کوچولوی خاله angels (11).gif

 

اول از همه عیدت مبارک باشه عزیزم عید دوستای خوبمون هم مبارک که بهمون تبریک گفته بودن..

بعدشم یه عالمه معذرت غمگین

خاله ی بد قولتو ببخش که گفته بود دیگه واست دیر پست نمیذاره و بازم دیر اومد..کلی درگیر خونه تکونی و خرید عید و این چیزا بودیم..

این اولین پست سال جدید و دومین سال نویی هست که تو تجربه میکنی ایشا.. 120 تا عید دیگه هم با سلامتی و شادی و خوشبختی زندگی کنی عزیزم..

تقریبا یه ماه اخر سال رو بیشتر پیش من بودی..مامانت هم خونه تکونی داشت هم خرید عید..

هزار ماشا.. یه کوچولو قدت بلندتر شده و دیگه وقتی میای خودت در اتاق خاله رو باز میکنی و میای تو..بابایی میگه بنیتا وقتی میاد اصلا با کسی کار نداره میگه خااا و میره تو اتاق خالش..به لطف شما اعضای خونواده هم به من میگن خا خجالت

یه روز که قرار بود ظهرش بیای پیش من بمونی من صبحش بیرون بودم و واست یه چیز کوچولو خریدم که مشغول شی.یه سری برچسب به شکل میوه های مختلف بود و یه ماژیک و یه صفحه ی کوچیک که با ماژیک روش بنویسی که متاسفانه قبل ازینکه یادم بیفته ازش عکس بگیرم متلاشی شد.اما اون روز کلی باهاش مشغول شدی و خیلی هم خوشت اومده بود.یه پاک کن هم که شکل پیتزا بود واست خریدم که به کلکسیونت اضافه کنی بغل

یه روز هم با مامان و بابا اومدین  دنبال من و رفتیم بیرون.شب خیلی خوبی بود کلی خندیدیم و بهمون خوش گذشت.من و تو که پشت ماشین همش با هم بازی کردیم تا برسیم به رستوران و رفتیم شام خوردیم که صاحب اونجا دوست بابا بود و شما واسه خودت فقط سالن اونجا رو متر میکردی و یه بار هم سرت خورد به میز که هی با گریه میگفتی خااا منم بغلت کردم و سرتو بوس کردم بوس

بعد از شام رفتیم مغازه ی بابا که توی راه کلی رقصیدیم و من و تو بازم پشت ماشین با هم بودیم و من هی میومدم تو صورت تو و تو خوشت میومد میگفتی بازم..تو راه برگشت به خونه هم همینطور..فقط بدترین قسمتش موقع خداحافظیه که وقتی من میرم گریه میکنی غمگین بعد از کلی خندیدن دلم نمیاد با گریه تنهات بذارم..اون شبم بعد از خداحافظی هی میگفتی خا و گریه میکردی خطا منم اومدم خونه ولی دلم موند پیشت..

بقیه روزا هم تقریبا روزمرگی بود و روزایی که پیش من بودی با هم بازی میکردیم و کارای همیشه..روز چهارشنبه سوری هم با مامایی و بابایی رفتیم مغازه ی بابا خوراکی بردیم و اون شب هم خوش گذشت..اتیش روشن کردیم و اول توی حیاط کنار اتیش بودیم و خوراکی میخوردیم ولی کم کم بارون گرفت و رفتیم توی اتاق..بابایی و بابا هم یه سایبون درست کردن و جوجه هارو گذاشتن رو ذغال که درست شه..شام خوردیم و بازم مثل همیشه هرچی میخوﺍستی بخوری میگفتی من بهت بدم آرام بعدشم از روی اتیش پریدیم ومن میپریدم خوشت میومد میگفتی بازم بپرم خندونک کلی هم خندیدیم که من و مامایی از سگ هایی که اونجا بودن و با اینکه بسته بودن میترسیدیم و هی جیغ میزدیم فرار میکردیمخندونک و اخر سر هم خداحافظی و بهونه گیری تو..اما مامان و بابات سرتو گرم کردن که یادت بره..

چند تا هم عکس ازون روز گرفتیم که اصلا هم یه جا وانمیستادی..

 

 

 

 

 

روز قبل از عید هم پیشم بودی ولی سال تحویل پیش هم نبودیم.سال تحویل ساعت 2:15 دقیق نیمه شب بود و اون لحظه کلی واست دعا و ارزوهای قشنگ کردم..تو اون موقع خواب بودی.فرداش که 1 فروردین بود خونه ی مامان بزرگ مامان دعوت بودیم با همه ی خاله های مامان..روز خوبی بود و بهمون خوش گذشت..عکس مهمونیهای عید رو توی پست بعدی واست میذارم..

شیرین زبونیهای عسلم

دیگه الان هر کلمه ای رو که گفتنش واست اسون باشه بگیم بگو میگی اما یکم پس و پیش..

کلمه هایی که تازه یاد گرفتی:  خانوم..خانوم رو اینقدر قشنگ میگی که حد نداره..ازت فیلم میگیریم که بعدها ببینی چجوری کلمات رو تلفظ میکنی..

پتو:بَدو     ماهی:مایی..ماهیهای سر سفره هفت سین رو هی میری نگاه میکنی و میگی مایی

عکس:عتس    کارت:کات    گُل:قُل    بای بای:باباد   ای باباخندونک  

جدیدا میتونی یه جمله ی دو کلمه ای یا سه کلمه ای بگی.مثلا میگی دایی بیا..یا مامان بیا دَدَ

یه روز که خونه ی ما بودین و تو اتاق خاله داشتیم بازی میکردیم رو تختی خاله که قرار بود عوض شه و سوراخ شده بود رو یهو گرفتی کشیدی و پاره شد..از خنده غش کرده بودی قه قهه منم هی میگفتم واای کی اینو پاره کرده؟توام با افتخار میگفتی من و هی میخندیدی.دیگه منم که دیدم داره بهت خوش میگذره و رو تختی هم دیگه به درد نمیخوره اومدم باهات همکاری کردیم و هی پاره میکردیم و هی میخندیدیم.خیلی کیف داد بهمون خندونک فیلمم گرفتیم ازت.دیگه ازون روز میای تو اتاق خاله هی به تخت اشاره میکنی که من بپرسم و بگی تو روتختی رو پاره کردی..تازه پای تلفن هم ازت میپرسیم کی روتخختی خاله رو پاره کرد میگی من و میخندی..

خاله قربونت بره که پای تلفن هم بخوام باهات خداحافظی کنم قهر میکنی و گریه میکنی..مامانت میگه بعضی شبا که از خواب بیدار میشی میگی خاله بیا بغل

تازگی ها واسه لباسای ما و لباسای خودت هم نظر میدی.مثلا یه چیزی تن من باشه میگی این نه.بعد یه لباس دیگه رو نشون میدی میگی اون..لباسای خودت و مامان هم همینطور آرام

الان که این پست رو مینویسم تو اتاق خاله لالا کردی و یه کوچولو هم سرما خوردی..امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی عزیزم..

دوسِت دارم خاله جون 07400000

نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردين 1394ساعت 17:09 توسط خاله سانی |

حباب های هم رنگ

بازی آنلاین | ورزشی | تیراندازی | فکری | اکشن | مسابقه ای | متفرقه

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد